حكيم ابوالقاسم فردوسى

409

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ندارى همانا ز خاقان چين * ز كار گذشته بدل هيچ كين چنو باز گردد تو زو باز گرد * كه اكنون سپه را سر آمد نبرد چو كاموس بر دست تو كشته شد * سر رزمجويان همه گشته شد چنين داد پاسخ كه پيلان و تاج * بنزديك من بايد و تخت عاج بتاراج ايران نهادست روى * چه بايد كنون لابه و گفت و گوى چو داند كه لشكر بجنگ آمدست * شتاب سپاه از درنگ آمدست فرستاده گفت اى خداوند رخش * بدشت آهوى ناگرفته مبخش كه داند كه خود چون بود روزگار * كه پيروز بر گردد از كارزار چو بشنيد رستم بر انگيخت رخش * منم گفت شيراوژن تاج بخش تنى زورمند و ببازو كمند * چه روز فريبست و هنگام بند چه خاقان چينى كمند مرا * چه شير ژيان دست بند مرا بينداخت آن تا بداده كمند * سران سواران همى كرد بند چو آمد بنزديك پيل سپيد * شد آن شاه چين از روان نااميد چو از دست رستم رها شد كمند * سر شاه چين اندر آمد ببند ز پيل اندر آورد و زد بر زمين * ببستند بازوى خاقان چين پياده همى راند تا رود شهد * نه پيل و نه تاج و نه تخت و نه مهد چنينست رسم سراى فريب * گهى بر فراز و گهى بر نشيب چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى جنگ و زهرست و گه نوش و مهر [ شكسته شدن سپاه تورانيان ] ازان پس بگرز گران دست برد * بزرگش همان و همان بود خرد چنان شد درو دشت آوردگاه * كه شد تنگ بر مور و بر پشه راه ز بس كشته و خسته شد جوى خون * يكى بىسر و ديگرى سرنگون چُنان بخت تابنده تاريك شد * همانا بشب روز نزديك شد بر آمد يكى ابر و بادى سياه * بشد روشنايى ز خورشيد و ماه سر از پاى دشمن ندانست باز * بيابان گرفتند و راه دراز نگه كرد پيران بدان كارزار * چنان تيز برگشتن روزگار نه منشور و فرطوس و خاقان چين * نه آن نامداران و مردان كين درفش بزرگان نگونسار ديد * به خاك اندرون خستگان خوار ديد بنستيهن گرد و كلباد گفت * كه شمشير و نيزه ببايد نهفت نگونسار كرد آن درفش سياه * برفتند پويان ببى راه و راه همه ميمنه گيو تاراج كرد * در و دشت چون پرّ درّاج كرد بجست از چپ لشكر و دست راست * بدان تا بداند كه پيران كجاست چو او را نديدند گشتند باز * دليران سوى رستم سرفراز تبه گشته اسپان جنگى ز كار * همه رنجه و خستهء كارزار برفتند با كام دل سوى كوه * تهمتن بپيش اندرون با گروه همه ترگ و جوشن به خون و به خاك * شده غرق و برگستوان چاك چاك تن از جنگ خسته دل از رزم شاد * جهان را چنينست ساز و نهاد پر از خون بر و تيغ و پاى و ركيب * ز كشته نه پيدا فراز از نشيب